بازیهای رایگان
برای دانلود بازی های رایگان روی ادامه مطلب کلیک کنید
دکتر شریعتی
...به انسانی که گرسنه است از معنویت سخن
گفتن و از کمال و ارزشهای اخلاقی دم زدن
فریب و فاجعه است حکمت الهی آگاهی معنویت
اخلاق ودین در جامعه ای که از تضاد طبقاتی" از بهره
کشی از گرسنگی رنج می برد اگاه کردن اوست به
برابری به هرکس به اندازه حقش وبه سیر شدن
و بزرگترین ومقدس ترین علم آموختن به اوست تا
دیدگاهش را به ریشه های گرسنگی تضاد و استثمار
بینا کند اما پس از آن آنچه مطرح هست بالاتر از
عدالت است زیرا انسان مطرح است.
سهراب
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش
را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي
پاي خدا باشم
به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را
آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم
از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در
دل.
و اين دل بينها
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي
ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب
آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ..
يت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش
سهراب
دشت هايي چه فراخ
كوه هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد؟
من دراين آبادي پي چيزي مي گشتم
پي خوابي شايد
پي نوري ‚ ريگي ‚ لبخندي
پشت تبريزي ها
غفلت پاكي بود كه صدايم مي زد
پاي ني زاري ماندم باد مي آمد گوش دادم
چه كسي با من حرف مي زد ؟
سوسماري لغزيد
راه افتادم
يونجه زاري سر راه
بعد جاليز خيار ‚ بوته هاي گل رنگ
و فراموشي خاك
لب آبي
گيوه ها را كندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است
نكند اندوهي ‚ سر رسد از پس كوه
چه كسي پشت درختان است ؟
هيچ مي چرد گاوي در كرد
ظهر تابستان است
سايه ها مي دانند كه چه تابستاني است
سايه هايي بي لك
گوشه اي روشن و پاك
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست
زندگي خالي نيست
مهرباني هست سيب هست ايمان هست
آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد
در دل من چيزي است مثل يك بيشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوايي است كه مرا مي خواند
و این هم یک غزل مثنوی زیبا از آقای حامد عسکری
داغ داریم نه داغی که بر ان اخم کنیم
مرگمان باد که شکواییه از زخم کنیم
مرد ان است که از نسل سیاوش باشد
"عاشقی شیوه ی مردان بلا کش باشد"
چندقرن است که زخمی متوالی دارند
از کویر امده ها بغض سفالی دارند
بنویسید گلو های شما راه بهشت
بنویسید مرا شهر مراخشت به خشت
بنویسید که بم مظهر گمنامی هاست
سرزمین نفس زخمی بسطامی هاست
بنویسید زنی مرد که زنبیل نداشت
پسری زیر زمین بود پدر بیل نداشت
بنویسید که با عطر وضو اوردند
نعش دلدار مرا لای پتو اوردند
زلفها گرچه پر از خاک ولبش گر چه کبود
"دوش می امد و رخساره بر افروخته بود"
بنویسید غم وخشت و تگرگ امده بود
ازدروپنجره ها ضجه ی مرگ امده بود
شهر انقدر پریشان شده بود انگاری
شاه قاجار به خونخواهی ارگ امده بود
با دلی پر شده اززخم نمک می خوردیم
"دوش وقت سحر از غصه ترک می خوردیم"
ننویسید که بم تلی از اواره شده
بم به خال لب یک دوست گرفتار شده
مثل وقتی که دل چلچله ای می شکند
مرد هم زیر غم زلزله ای می شکند
زیر بارغم شهرم جگرم می سوزد
به خدا بال و پرم بال و پرم میسوزد
مثل مرغی شده ام در قفسی از اتش
ها چه قدر این وان ور بپرم می سوزد
یاد نارنج و حناهای نکوبیده بخیر
توی این شهر پر از دود سرم می سوزد
چاره ای نیست گلم قسمت من هم این است
دل به هر سرو قدی می سپرم می سوزد
الغرض از غم دنیا گله ای نیست عزیز
گله ای هست اگر حوصله ای نیست عزیز
مثل ققنوس ز ما باز شرر خواهد خواهست
بم همین طور نمی ماند و بر خواهد خواست
داغ دیدیم شما داغ نبینبد قبول
تبری همنفس باغ نبینید قبول
هیچ جای دل اباد شما بم نشود
سایه ی لطف شما از سر ما کم نشود
گاه گاهی به لب عشق صدامان بکنید
داغ دیدیم امید است دعامان بکنید
بم به امید خدا شاد و جوان خواهد شد
"نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد"
دکتر شریعتی
در دامن اسارت می زاید
در زنجیر رشد می کند
از ستم تغذیه می کند
با غضب بیدار می شود........
های... این سرنوشت آزادی است!

